تبليغاتX
کاش می شد عشق را تفسیر کرد

کاش می شد عشق را تفسیر کرد

عشق

 

 زندگي پر از صداي پاي كسانيست كه

                             همانطور كه تو را مي بوسند

                   طناب دارت را مي بافند...........

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 20:3 توسط نگار |

 

آرزو دارم شبي عاشق شوي...                                                 

                      آرزو دارم بفهمي درد را...                                             

                                        تلخي برخوردهاي سرد را...                       

مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني...                  

                             مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني..  

     مي رسد روزي که شبها در کنار عکس  من                                                                     

               نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني..

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 19:54 توسط نگار |

 

 تا حالا شده فكر كنيد ابراز علاقه ي يكي از روي ترحم و دلسوزيه
  و اين باعث بشه كه ازش متنفر بشيد ؟!
 هيچ وقت يادم نميره اون روزي رو كه بابام چقدر به خاطر اين كه
 يه پسر پولدار با دختر خالم ازدواج كرده منو جلوي
 زن عموم و پسر عموم سرزنش كرد
 با صداي بلند سرم داد ميزد: اخه ادم اينقدر بي عرضه ؟!
 اه اه اه اون دختره ي دست و پا چلوفتي كه نمي تونه دماغشو
 بالا بكشه تونست پسر شاه پريونو گرفتار كنه اونوقت دختر من...محكم زد تو سرم و داد زد: بي عرضه
 با نيش خند گفتم: منظورتون از پسر شاه پريون همون ادم معتاد و مفنگيه ديگه؟
 با صداي بلند تر از قبل گفت: معتاده كه معتاده ،ندار كه نيست، داره مي گشه
  مگه مال باباي تو رو مي كشه
 ا ون روز ترجيح دادم دهن به دهن بابام نذارم چون اينقدر
 بي منطق بود كه هيچ وقت ابمون با هم تو يه جوب نميرفت
 فكرشو بكنين حاضر بود شوهرم معتاد و كثيف باشه اما پول داشته باشه
 خلاصه اون روز جلوي پسر عموم خيلي خجالت كشيدم
 وقتي اون لحظه كه بابام داشت اونطوري باهام صحبت
 ميكرد يادم مياد كه سعيد چطوري نگام ميكرد
 انگار با يه كارت  دارن قلبمو سوراخ سوراخ مي كنن
 ا ونروز وقتي زن عموم اينا داشتن ميرفتن سعيد به بهانه ي دست دادن يه نامه
 گذاشت تو دستمو رفت
 شكه شده بودم با عجله رفتم خونه تا ببينم چي نوشته
 متن نامه اين بود:(سلام   نميدونم چي بايد بگم، فقط ميتونم بگم اواقعا"متاسفم یه همچین گلي داره تو همچين
  مردابي دست و پا ميزنه خوب زندگي گردن شايسته ي توئه
  نه زندگي تو خانواده اي گه پولو به خوشبختي دخترشون ترجيح ميدن
  من مشتاقانه حاضرم تا اخر خوشبختي همراهيت كنم
  رو حرفام فكر كن     دوستت دارم بيشتر اوني كه فكرشو بكني).
  تمام بدنم با خوندن اون نامه شروع به لرزيدن كرد فكر اين كه ترحم باعث شده سعيد
  همچين كاري رو بكنه داشت ديونم مي كرد چون از ترحم بيزار بودم يكدفعه از سعيدم بيزار شدم
  و متن اون نامه برام بزرگترين توهين جلوه ميكرد
  سعيد يه پسر تحصيل كرده و بر خلاف عموش منطقي بود
  وضع ماليه خوبي هم داشت تا قبل از اون روز عاشقش بودم
 ا ون هم چيزایي كه من ملاكم بود رو داشت هم چيزي كه بابام دنبالش بود
 ا ما يك دفعه تمام اين عشق تبديل به نفرت شد
  دلم مي خواست سعيد پيشم باشه تا نامرو بكوبم تو صورتش
  اما بعدش ترجيح دادم خودم رو به بي خيالي بزنم تا فكر كنه كه اصلا" برام مهم نبود
  چند روزي گذشت و قرار شد از طرف مدرسه مارو ببرن اردو
  با پولايي كه جمع كرده بودم اسممو تو ليست نوشتم دلم مي خواست
  يك روز رو با بچه ها خوش باشم
  بالاخره روز اردو فرا رسيدو ما به منطقه اي كه قرار بود بريم رسيديم
  رفقا جمع شديم و مشغول صحبت بوديم كه صداي يه موسيقيه قشنگ ما رو جذب خودش كرد
  خوب گوش كرديم صداي گيتار بود ويه نفر داشت باهاش يه ترانه ي قشنگ مي خوند
  به پيشنهاد يكي از بچه بلند شريم تا ببينيم صدا از كجا مياد
  ديديم يك پسر خوشكل و با كلاس كنار چشمه نشسته و داره  می خونه و رفيقاش كه 3 نفر بودن
  دورش نشستن و گوش ميدن ما هم ساكت همانجا نشستيم  و گوش داديم واقعا"
  قشنگ مي خوند و ماهرانه ميزد خلاصه همه رو محو خودش كرده بود
  اينقدر ساكت نشستيم تا موسيقي تمام شد همه با هم براش دست زديم
   تا زه اينجا بود كه اونا متوجه حضور ما شدند برگشتن و با تعجب نگامون كردن
  بعد هموني كه مي خوند بلند شد و ازمون تشكر كرد بعد رفت سمت ماشينش
   كه 206 بودرفت  و گيتارشو گذاشت داخل ماشين و بر گشت ما هم بلند شديم پيش بسات
   خودمون رفتيم وقت نهار يكي از بچه ها لازانيا اورده بود چون غذا زياد داشتيم تصميم گرفتيم
  تا لازانيا رو براي پسرها كه مقداري پايين تر از ما نشسته بودن ببريم
  همه اين لازانيارو به هم پاس ميدادن يكي مي گفت من روم نمي شه يكي مي گفت من نمی برم خلاصه هر كس يه چيزي گفت تا بالاخره تصميم گرفتيم
 قرعه كشي كنيم كه از شانس بدم اسم من در اومد بلند شدم و به سمت پسر ها رفتم
 يكي از پسر ها وقتي منو ديد بلند شد و گفت واي خانم چرا زحمت كشيديد اين كارا چيه
 بعد رو به همان پسر خواننده كرد و گفت ميثم اينا همش به خاطر توئه ها وگر نه كي مارو تحويل نميگيره
 بعد به سمت من برگشت و گفت واقعا" دستتون درد نكنه اتفاقا" ميثم لازانيا خيلي دوست داره
 گفتم نوش جانتون ناقابل ميثم بلند شد و گفت مرسي خانم؟؟.. منتظر شد اسممو بگم منم گفتم ،      گفت: واقعا" لطف كردين
  گفتم خواهش مي كنم اين چه حرفيه خوب من رفع زحمت مي كنم
 دباره همه تشكر كردن و من برگشتم
 بعد از ناهار ميثم ظرف رو اورد كمي دور تر وايستادو اسممو صدا زد
 بلند شدمو به سمتش رفتم دباره تشكر كرد و ظرف رو به دستم داد
 خواستم برگردم كه گفت مي تونم يه خواهش ازتون بكنم گفتم بله چرا كه نه بفرماييد
 دستشو كه يك كاغذ توش بود به سمتم كرفت و گفت میشه اين شماررو از من
 قبول كنيد مي خوام بيشتر باهاتون اشنا بشم زبانم بند اومد و هيچ چيزي نگفتم
 يك مقدار جلو تر اومد و گفت خواهش مي كنم
 به اسرار ميثم شماررو ازش گرفتم بعد با گفتن منتظر زنگتم ازم جدا شد
 برگشتم پيش بچه ها و قضيه رو براشون تعريف كردم شكه شده بودن
 باورشون نمي شد بعد وقتي ديدن واقعيت داره تشويقم كردن كه حتما" براش زنگ بزنم
 خلاصه چند روز گذشت و من يك روز تو خونه تنها شدم بهترين فرصت بود كه براي ميثم زنگ بزنم
 و اين كارو كردم و كلي باهاش صحبت كردم چقدر جالب و با متانت حرف ميزد
  چون تو يه خوانواده اي بزرگ شده بودم كه كسي حرفمو نمي فهميد
 وقتي ديدم يكي  تمام خصوصياتي رو كه من دوست دارم داره خيلي خوشحال بودم
 و اگه بگم تو همون صحبت اول عاشقش شدم دروغ نگفتم
 خلاصه رابطمون گشدار شد واز تلفن به ملاقات رسيد
 يك روز كه خونه تنها بودم زنگ در به صدا در اومد در رو باز كردم سعيد بود
 سلام كرد با بي محلي جواب دادم و گفتم كسي خونه نيست
 گفت من با كسي كار ندارم می خوام با تو صحبت كنم
 تو چشاش نگاه كردم و گفتم من با تو كاري ندارم
 اومد تو حياتو در را بستو گفت  زياد وقتتو نمي گيرم فقط يك كلمه بگو
 جوابت به پيشنهاد من چيه با خونسردي گفتم جوابم واضحه
 سعيد خان شما مسئولخوشبخت کردنه من نيستين لازم نيست خودتونو اذييت كنيد
 من نيازي به دل سوزي شما و هيچ كس ديگه ندارم خودم ميدونم چيكار بايد بكنم
 سعيد يه نگاه عميق به من كرد گفت: اما ابراز علاقه ي من به شما از روي دلسوزي نيست
 باور كن من واقعا" دوستت دارم گفتم : اه؟! پس تا حالا كجا تشريف داشتين نكنه تو همين يك هفته اي
  دلباخته شدين سعيد اخماشو تو هم برد و گفت اولا" درست صحبت كن ما كه با هم دوا نداريم مگه من  چي گفتم
  كه اينطوري بهت بر خورد اينكه مي خوام خوشبختت كنم چيز بديه؟ ثانيین ،نه خانم تو اين يه هفته  دلباخته نشدم
 خيلي وقت كه دوستت دارم اما هيچ وقت موقعيتش پيش نيومد كه بهت بگم
 گفتم:اه چه بد حالا هم ديگه دير شده سعيد جان با عرض معذرت بايد بگم دير اومدي من كس ديكه  اي رو دوست دارم
 با اين حرف من خشكش زد گفت: دروغ مي گي مي خواي منو دك كني
 گفتم نه اتفاقا" خيلي هم جدي ميگم اونم خيلي دوستم داره و اينو قبل از اين كه دير بشه به من گفت
 گفت: اگه دوستت داره پس كجاست چرا نمياد كارو تمام كنه ؟
 گفتم عجله نكن چيزي نمونده حتما" كارت ميدم خدمدتون
 با اين حرف من خيلي بهش بر خورد با دلخوري گفت:خوش باشي پس ما ديگه هيچ كاري با هم نداريم
 اينو گفت و با عصبانيت درو كوبيد به همو رفت
 روزها پشت سر هم ميگذشت من هر روز رو به اميد فردا و ديدن ميثم مي گذروندم
 هر روز با هم صحبت مي كرديم خيلي دوسش داشتم
 اون روزا بهترين روزاي عمرم بود تمام قصه هامو با فكر كردن به اونفراموش می کردم
  ميثمم همش از بعد ازدواجمون حرف ميزد كه مي خواد برام چيكار كنه
چه شيرين حرف ميزد
 دانشجوي رشته ي گرافيك بو و قول داده بود بعد از تمام شدن درسش بياد خواستگاريم
 منم قول داده بودم تا اون موقع براش صبر كنم خيلي به ايندم اميدوار بودم
 حدود يك ماه از اشناييمون ميگذشت يك روز ميثم به من گفت كه تولدمه 
 و تو يكي از باغهاي اطراف شهر داريم يه جشن مي گيريم ازم خواست حتما" برم
 گفت كه خودش منو مي بره قبول كردم به مامانمم گفتم كه تولد يكي از دوستامه
 واجازرو ازش گرفتم  روز جشن شد ميثم سر كوچمون ايستاد منم رفتم پيشش
 و راه افتاديم باغ از شهر خيلي فاصله داشت بالاخره رسيديم در باغ باز شد و ما وارد شديم
 يك باغ خيلي بزرگ و زيبا تمام امكانات پذيرايي مجهز مجهز
 ميثم منو به بعضي از رفيقاش كه براي كمك اومده بودن معرفي كرد بعد
 منو به سمت خونه اي كه وسط باغ بود برد تا لباسمو عوض كنم وارد
 اتاق شدم و ميثم منو تنها گذاشت لباس جشنمو پوشيدم و ارايش كردم بعد از چند دقيقه
 ميثم وارد اتاق شد چند دقيقه به من خيره شد و گفت مثل فرشته ها شدي
تشكر كردم و همونجا هديه ي تولدم و بهش دادم دستم رو گرفت و بوسيد
 وگفت عزيزم وجود تو اينجا برام بزرگترين هديست
 چرا زحمت كشيدي گفتم اين چه حرفيه قابلتو نداره عزيزم
 دستمو گرفت و گفت بيا بريم مهمانا اومدن
 با هم وارد حياط شديم چه خبر بود پسر ها و دخترها با چه وضعي كنار هم بودن
 گروه اركست هم با لباساي شيك و ست يه گوشه مشغول خوندن و نواختن موسيقي بودن
 اروم رفتم و يه گوشه نشستم بعد چند دقيقه يكي از مهمانا كه
 يه دختر قشنگ بود اومد پيشم نشست  ازم پرسيد مزاحم كه نيستم ؟
 گفتم نه اصلا" بعد از اينكه نشست پرسيد: شما چه نسبتي با ميثم خان دارين؟
  گفتم از اشناها هستم شما چطور؟گفت:هم كلاسشم تو دانشگاه اسمم ميناست
 منم اسممو بهش گفتم وباهاش دست دادم و گفتم خوشبختم خلاصه با هم رفيق شديم
 ازم خواست با هم برقصيم بلند شدم و بعد از چند دقيقه نشستم مينا هنوز داشت ميرقصيد
 چنان خودشو به پسر ها مي چسبوند كه براي يك لحظه ازش بدم اومد ميثم اومد پيشم و دستمو گرفت
 و  بلندم كرد تا باهاش برقصم بلند شدم دستمو گرفت و منو به سمت خودش كشيد و بغلم كرد
 گفتم ميثم ولم كن اين چه كاريه زشته بين جمع با خنده گفت اينجا
 هر كس مشغول كار خودشه هواسشون به ما نيست
 دورو ورمو نگاه كردم راست مي گفت همه داشتن تو دهن هم ميرفتن
 داشتم دورو ورمو نگاه مي كردم كه ميثم از فرصت استفاده كرد و لبمو بوسيد
 نميدونم چرا چيزي بهش نگفتم و فقط لبخند زدم
 بعد از چند دقيقه رقصيدن ميثم گفت مياي بريم بالا؟گفتم چرا ؟
 گفت مي خوام چند دقيقه با هم تنها باشيم قبول كردم با هم وارد يكي از اتاقها شديم
 روي مبل نشستيم ميثم بلندم كرد و روي پاش نشوند و شرو كرد به بوسيدنم
 دستشم رو كل بدنم مي چرخيد خيلي وقيه شده بودم هيچي بهش نمي گفتم
 منو رو مبل خوابوندو خودش روي زمين نشست خواست  زيپ پيراهنمو باز كنه
  نزاشتم نگام كرد و گفت خواهش مي كنم اجازه بده حالم خوب نيست
 نميدونم چرا بازم رام شدم  میثم داشت منو لخت ميديد اما من عين خيالمم نبود
 هر كاري دلش مي خواست كرد و من فقط نگاه كردم اما يه جاهايي مراعات موقعييت منم كرد
  خلاصه كارش كه تمام شد لباسمو پوشيد، بلند شدمو گفتم پايين سرد منم لباسم نازك
 ميرم اونطرف لباسمو ميپوشم بعد ميام پايين قبول كرد و من وارد اون اتاقي شدم كه لباسم توش بود
 تا لباسمو در اوردم در باز شد و يكي از دوستاي ميثم وارد اتاق شد جيغ زدم گفتم برو بيرون و با مانتو
 خودمو پوشوندم اما اون با كمال پر رويي درو بست و وارد اتاق شد وگفت
 نترس يه كار كوچولو دارم بعد ميرم داد زدم گم شو بيرون اما بي تفاوت نزديك مي شد
 ميثمو صدا زدم پسر وقتي اسم ميثمو شنيد زد زير خنده دوييدم سمت درو
 از اتاق خارج شدم رفتم تو اتاقي كه ميثم توش بود
 خشكم زد واي چي ميديدم ميثم و مينا؟! اونقدر مشغول بودن كه اصلا" متوجه ورود من نشدن
 خواستم برگردم كه پسره بلندم كردو به زور بردم تو اتاقو در رو قفل كرد
 حتما" مي تونين حدث بزنين كه چه بلايي به سرم اورد؟!
 بعد از اينكه كارش تمام شد در رو باز كردو رفت به زور از جام بلند شدم لباس پوشيدمو از
 اون خونه ي كثيف فرار كردم حيات خالي بود حتما" همه مشغول كثافت كاريه خودشون بودن
 به زور از اونجا فرار كردم هيچ ماشيني پيدا نمي شد خدايا چيكار كنم تو دلم به خودم فهش ميدادم
 كه متوجه يه ماشين شدم كه به سمت من مياد درست كنار من ايستاد درست ميديدم سعيد بود
 انگار دنيارو به من داده بودن با گريه سوار شدم
 هر چي ازم پرسيد چي شده چيزي نگفتم چي ميتونستم بگم
 اونقدر خونريزيم شديد بود كه از حال رفتم
 وقتي به هوش اومدم كه خانوادم دورم بودنو من رو تخت بيمارستان بودم
 وقتي وقت ملاقات تمام شد و همه داشتن ميرفتن سعيدو صدا زدم و
 پرسيدم چي شد ؟گفت ميدونم كه خودت ميدوني كدوم كثافتي اين بلارو سرت اورده حتما" همون كه  دوستت داره
 اشك تو چشام جمع شد نگام كردو گفت از اون روزي كه گفتي يكيرو دوست
 داري دنبالت بودم تا امروز شانس اوردي كه من اونجا بودمو  زودتر از
 بقيه اين موضوع رو فهميدم الانم خيالت راحت باشه
  كسي اين قضيه رو نمي فهمه حالا با خيال راحت بخواب
 همانطور كه گفتم من تا اخر خط باهاتم اميدوارم اين حرفامو به حساب ترحم نزاري
 با گريه گفتم متاسفم سعيد، دستمو گرفت و گفت ديگه اين حرفو نزن
 هيچوقت تنهات نميزارم و اينو بدون از ته دل دوستت دارم اينو گفت و رفت. 

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 16:15 توسط نگار |

 

  خيلي خوشحال بودم از اينكه رفيقام آرشو ديدن و ازش خوششون اومد                             

  حسادتو اشكارا  توچشاشون ميديدم

  اصلا" مگه كسي هم وجود داشت كه آرشو ببينه و قبولش نداشته باشه

 يه پسر با قد بلند هيكل قشنگ و درست موهاي لخت و پريشون چشماي مشكي و براق  چهره ي

 بدون عيب......

 تو يك كلام يه فرد زيبا و جذاب ،باز وقتي تيپ مشكي ميزد با اون عينك ماهواره ايش كه

 به كفته ي خودش تو يكي از سفراش به فرانسه خريده بود  و توي ماكسيماي مشكيش که

 مي نشست هر چشمي رو به خودش خيره ميكرد

  خلاصه از اون روز صبح كه آرش براي اولين بار منو با ماشينش به مدرسه اورده بود تا وقتي

 كه زنگ بخوره همه داشتن از حسن و زيبايي و كلاس دوست پسر بنده يعني آرش خان

 كه يك هفته ي پيش لب دريا باهاش اشنا شده بودم حرف ميزدند و منم حسابي كيف مي كردم

 هيچ كدوم از رفيقام تا حالا يه همچين فردي بهشون حتي نگاه هم نكرده بود چه برسه به پيشنهاد

 منم تو اين مدت كم اينقدر بهش علاقه مند شده بودم حد نداشت آرشم هر وقت منو ميديد

 يا زنگ ميزد اينقدر قربون صدقم مي رفت كه نگو نپرس

 چند روز بعد وقتي تعطيل شدم  بين راه آرشو ديدم كه به ماشينش تكيه داده و

  داره با لبخند نگام مي كنه منم وقتي ديدم دوستام دارن نگام مي كنن با افتخار رفتم

  پيشش و سلام كردم جوابمو داد و بدون اين كه به كسي توجه كنه دستمو گرفت و ازم خواست

 تو ماشين بشينم منم به تبعيت از اون سوار ماشينش شدم  وقتي دستمو تو دستش گرفت

 يه حسي بهم دست داد از حرارت دستش گر گرفتم و سرخ شدم

 ارش سوار ماشين شد كاملا" متوجه حالت من شد چند ثانيه تو چشام نگاه كرد و با لبخند

  شيطونش گفت چت شد دختر چرا سرخ شدي؟ نكنه ترسيدي؟

 سرمو پايين انداختمو گفتم نه اصلا"، ولي انتظار همچين حركتي رو جلو رفيقام نداشتم

  با همون خونسردي هميشگي گفت:اما از اين به بعد بايد داشته باشي تو قراره زنم بشي

 و اينو همه بايد بدونن تو نبايد از چيزي بترسي...

 گفتم آرش تو در مورد من چيزي به خانوادت گفتي؟ دوباره دستمو گرفت و گفت:اره عزيزم خيالت

 راحت باشه به محض اينكه كار پدرم تو انگليس تمام شد بر مي گردن ايران اونوقت همه چيز تمام

  مي شه اون روز نزديك، خيلي نزديك، كه تو براي هميشه مال من بشي، يه فشاره محكم به دستم

 اوردو ولش كرد وقتي اين طوري با ذوق و اميد واري در مورد اينده حرف ميزد منم اميد وار مي شدم

   و انگار قند تو دلم اب مي كردن، آرش خم شد و از توي داشبرد يه گوشي همراه در اورد

   گفتم اين چيه ؟ گفت پيشت باشه تا هميشه در دسترس باشي به اسرار  آرش قبول كردم

   و موبايلو تو كيفم گذاشتم  خواست حركت كنه كه گفتم من خودم ميرم ممكنه يكي تو راه

  مارو با هم ببينه اونوقت خيلي بد مشه ، از  آرش  خدا حافظي كردم وپياده شدم

  روز ها مي گذشت و من داشتم ديوانه ي ارش مي شدم تو عمرم پسري با اين جذبه نديده بودم

  هيچ عیبي در آرش نميديدم و هر چي دقيق تر مي شدم بيشتر به خوبياش پي مي بردم كارم

   اين شده بود كه شبو روز با آرش  صحبت كنم درسمم كه ما شاالله اصلا" نمي خوندم و روز به روز

   افت مي كردم تمام زندگيم شده بود آرش   تو مدرسه هم زنگ تفري ها بچه ها دورم جمع

   مي شدن و به حرفاي ما  گوش مي كردن

  يك روز وقتي  سر كلاس بودم موبايل زنگ خورد آرش بود از معلم اجازه گرفتم و رفتم بيرون

 يه جايي قايم شدم تا باهاش صحبت كنم ، اون روز آرش بهترين خبر عمرمو به من داد گفت :

  مامان و بابا تا فردا بعد از ظهر ميان ايران و از من خواستن وقتي ميان توهم اونجا باشی

  اول قبول نكردم بهونه ي مامانمو اوردم كه اجازه نميده آرش گفت كه به مامانت بگو مي خواي

    بري خونه ي رفيقت درس بخوني، خلاصه با اصرار آرش وبا گفتن اين جمله كه اگه نياي مامانم اينا

  دلگير مي شن و ممكنه همه چيز خراب شه مجبور شدم قبول كنم .

  اونشب مجبور شدم صد تا دروق بگم تا مامانمو راضي كنم كه خدا را شكر راضي شد

  فرداي اون روز لحظه شماري مي كردم تا زنگ بخوره و آرش بياد دنبالم  يكي از بهترين لباسامم

   اورده بودم تا پيش پدر مادرش شيك باشم.

  بالا خره انتظار تمام شد و زنگ خورد  سريع خودمو به در مدرس رسوندم آرشو ديدم كه مثل

  هميشه شيك و جزاب به ماشينش تكيه داده  و هزار تا چشمو به خودش خيره كرده واما  اون فقط

  به من نگاه مي كنه و من از اينكه آرش به كسي اعتنا نمي كنه احساس غرور مي كردم

  مثل هميشه آرش در ماشينو برام باز كرد و من سوار شدم بين راه آرش حرفاي قشنگ ميزد

  و از علاقش  به من مي گفت از اين كه خيلي خوشحاله كه اين انتظار داره تمام مي شه و از

    اين جور حرفاي عشقولانه و منم  حسابي حال مي كردم .

  بالاخره به خو نه ي آرش رسيدم يه مرد شصت/ هفتاد ساله در رو برامون باز كرد و ما وارد حيات

   شديم يه حيات بزرگ و قشنگ آرش دستمو كرفت و به درون خونه برد البته خانه كه چه عرض كنم

   قصر كه ترجيح ميدم فعلا" در مورد قشنکی هاش حرف نزنم آرش منو به  اتاق خودش راهنمايي كرد

  تا لباسمو عوض كنم بعد خودش به بهانه ي اوردن شربت خارج شد منم راحت لباسمو

   در اوردم  و يه بلوز و شلوار شيك پوشيدم و روي تخت نشستم و منتظر آرش شدم ارش بعد

   از چند دقيقه با دو تا ليوان شربت برگشت و كنارم نشست و همينطور كه از لباسم تعريف مي كرد

 يه ليوان شربت به دستم داد و خو دش هم همانطور كه ماهواره رو روشن مي كرد شروع به

  خوردن شربت كرد وقتي چشمم به صفحه ي تلوزيون افتاد خشكم زد و به سرفه افتادم  آرش

  ليوان شربت ازم گرفت و گفت چي شد؟ گفتم آرش اين چيه كه ماهواره داره پخش مي كنه

  خاموشش كن آرش يه نگاهي به تلوزيون بعد به من انداخت شروع كرد با صداي بلند خنديدن

  و من مات نگاش مي كردم بعد كه اروم شد دباره نگام كرد و گفت: خوب فيلم ديگه اما نوع

  سکسي این که   ديگه اينقدر کولي بازي نداره ، بعد خودشو به من نزديک کرد خودمو کنار کشيدم نگام

  کردو گفت نترس نمي خورمت فقط مي خوام بفلت کنم و با دستاي قويش منو تو بفلش گرفت و

  بوسيد دهنش بوي گند عرق ميداد به زور خودمو ازش جدا کردم و با عصبانيت گفتم: آرش تو

  عرق خوردي؟ديگه داشت مثل مسخ شده ها حرف ميزد گفت: چيه نکنه از عرقم مي ترسي؟!

  اه  گير عجب ادم ترسويي افتاديما! وقتي ديد با تعجب نگاش مي کنم گفت: اره خوردم تا از وجودت

  بيشتر استفاده کنم ، حرفي داري؟! گفتم: واقعا" برات متاسفم دباره با صداي بلند خنديد و گفت:

  باشه بهش مي گم بازم با صداي بلند خنديد، خواستم بلند شم برم که دستم و گرفت و گفت کجا؟!

  گفتم ولم کن، گفت: ولت کنم به همي سادگي تازه با هات کار دارم خانمي اينو  گفت و مثل ديونه ها

  خودشو انداخت روم و با چنگ و دندون افتاد به جون لباسام  و من فقط جيغ ميزدم و اون کار

   خودشو مي کرد جيغ و فرياد هيچ فايده اي نداشت چون تو اون خو نه ي به اون بزرگي کسي

  صدامو نمي شنيد ديگه صدام در نمي اومد ناي فريادم نداشتم ديگه از شدت درد بي حال شودمو

  اون بيرحمانه  مشغول کار خودش بود  ديگه نفهميدم چي شد يک لحظه به خودم اومدم  که

  تو يک ماشين ناشناس بودم با يه لباس خوني احساس ضعف مي کردم به حدي که نا نداشتم

   از راننده بپرسم که منو کجا مي بره  طولي نکشيد که ماشين ايستاد مرد پياده شدو من رو

   عين وحشي ها پرت کرد بيرون خوب نگاه کردم خونمون بود مرد زنگ خونرو زد و زود سوار ماشين

  شد و رفت مادرم در را باز کرد با دبدن من فقط جيغ ميزد (باقيه اتفاقات و که مامانم اينا منو دکتر

   بردنو فهميدن اون کثافت چه بلايي به سرم اوردو بعدش چه اشوبي شد رو ترجيح مي دم

    سانسور کنم) بعد از اون ديگه هيچ خبري از ارش خان شاهزاده ي روياهام نشد که نشد

   اون رفت و منو با يه لکه ي ننگ تنها گذاشت.

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 17:29 توسط نگار |

 

   چقدر سخته تو چشاي كسي كه تما عشقو ازت گرفته و به جاش يه

   زخم هميشگي گذاشته نگاه كني و به جاي اينكه ازش

   متنفر باشي  حس كني هنوزم دوسش داري.......

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 14:56 توسط نگار |

X

سلام دوستای خوبم من نگارم کسی که ارزوش خوشبختی همست. داشتن یه زندگی عالی،با عشق،بدون هیچ دغدغه فکری. نه نه اشتباه نکن خوشبخت بودن چیز محالی نیست فقط دو چشم بینا می خواد و یه جفت گوش شنوا. بله؟! از کجا باید تهیه کنید؟! لازم نیست از جایی تهیه کنید، اینا نعمتییه که خدا مجانی و بدون هیچ منتی در اختیار مون قرار داده و ما فقط باید یاد بگیریم که چطور ازشون استفاده کنیم. دوستای عزیزم من این وبلاگو صرفا" بخاطر این ساختم که به خیلی ها بفهمونم بعضی معاشرت ها وبر خورد ها رو به حساب عشق نزارن، عشق خیلی فرا تر از اینهاست عشق از نظر من یه چیز مقدس و ستودنیه،بعضی ها هوس های زود گذر رو با عشق اشتباه می گیرند وحتی نمی خوان باور کنن که دارن تو چه مرداب کثیفی که با نقشه ی قبلی درست شده فرو می رن و درست وقتی می فهمند که دیگه دیر شده و تا خرخره تو لجن و کثافت فرو رفتن وهیچ راه فراری نیست. من قصد دارم تو وبلاگم ماجراهای واقعی از اینطور مسائل که با نام عشق شروع میشه رو بنویسم تا شاید بعضی ها بخونند و عبرت بگیرند. شما هم اگه همچین اتفاقاتی رو دیدید یا شنیدید می تونید به صورت خصوصی برای من بفرستید تا من به عنوان عبرت تو وبلاگم ثبت کنم تا به امید خدا دیگه شاهد همچین ماجرا های تلخی نباشیم


Home
Email
Bahar-20

Archives

مرداد 1387




بهترین کد های موزیک برای وبلاگ
طـــراح قـــالــب
کسب درآمد
کد نوحه برای وبلاگ
جاوا اسکریپت
داستان کوتاه عاشقانه
اس ام اس فارسی
منبع کد آهنگ برای وبلاگ
Download Books
..Musics Cod..
قالب های بهاربیست


LinkDump

عاشق
اشنا
آرشیو پیوندهای روزانه